تبليغاتX
شهادت دروغ

پشت این پنجره شهری خفته خاموش...یک شب و یک سیاهی مطلق...اما خیلی ها هستند مثل من...که از درد زیاد و خستگی خاطرات دیروزشان ,تن خسته اند اما خوابشان نمی برد...!کسانی که سراپا بغض اند...آه اند...اما نمی خواهند گریه کنند کنار اطرافیانشان ...چرا که آنها شب را آسوده می خوابند و طعم درد را نمی دانند..!!!

خیلی ها از فلاکت بیدارند...کسانی که واژه به واژه ی کلامشان آهی است سینه سوز ,و سراپای وجودشان جای سوزن و کبودست...که شب را نمی خوابند و در انتظارند...با چشمانی از حدقه بیرون زده و آغوشی باز در انتظارند...در انتظار مرگ...!!

نه من خوابیده ام...نه چراغ اتاقم...نه قلمم... و نه پیر مردی که به قاب پنجره ی چهار دیواری روبه رویمان تکیه داده و کام به کام خودش را دود می کند...!شهر خفته و اما همه بیداریم...!من بیدارم و جوان پیری که ودکا به دست پر شده از این واژه که چرا این باید سر نوشتم باشه! و دورو اطرافش پر شده از این چرا هایی بی جواب...,مردی هم کمی آنطرف تر هر شب قده دود کردن یک نخ سیگار زل نگاهش را به من می دهد,بی هیچ حرفی حتا...قده ده پک به گمانم!

من بیدارم و زنی...که در کثافت تا خر خره فرو رفته و دیگر حتا دست و پا هم نمی زند...وقتی میداند برای به دست آوردن اسکناس هایی که امام ر ه یمان رویش فیگور گرفته به ریش هفتاد ملیون نفر می خندد....باید خودش را دودستی نوبت به نوبت تقدیم سگ صفتانی کند که بویی از انسانیت نبرده اند...!

هه,فکر می کردم فقط ماییم که بیداریم...از درد...!اما نه...کسانی هم از ته مانده های خوش خوشانشان بیدارند...وقتی هلک و هلک پله های اتوبوس را پایین می آمدند خوب زیر نظرشان گرفته بودم ...وقتی ساک و زنبیل هایشان را از صندوق اتوبوسی که روی پرچم نیم متری اش به گمانم نوشته بود کاروان...!کاروان...!نمیدانم کاروان نا کجا آبادی که حافظه ام یادش نمانده بیش از اینش را تحویل می گرفتند...!!!!قیافه های خسته و درب و داغونی که با چشمانی نیمه باز قدم بر می داشتند....بی اینکه به چیزی جز خواب و گرمی و نرمی پتو و بالششان فکر کنند...

اما چندی نگذشت که تک به تکشان دور شدند...گم شدند...انگار که نبودند اصلا...!!!

و باز من ماندم و... یاد تو و... چای های دو نفره ای که  سالهاست بی تو از دهن افتاده اند ... و پیر مردی که سیگار به دست به قاب پنجره تکیه داده و شهری که آسوده خفته....


+ تاريخ دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 12:30 نويسنده ال ناز |

گاهی که رفیقم می شود کاغذ و قلمم,دوست دارم به قصد مرگ بنویسم.../بی سر و ته اصلا,نا مفهوم....جوری که هر کسی می خواندم هنوز به نصف نرسیده فحش های نون و آب دارش را نثارم کند و راهش را بکشد و برود...

از تو...از خودم,از جفنگیات فال های حافظ که پاک آبرویم را برد...از کودک فالفروشی که از دنیا فقط همینقدر نصیبش شده که قیمت ماشین هارا حفظ کند...از دفتر و دستک های تو که شکل و شمایلشان بیشتر به این  دفترچه های راهنمای ماشین حساب های مهندسی می ماند...که آدم همینقدر ازشان سر در می آورد که ورقشان بزند و تنها تفاوتشان این است که کمی قطور تر شده اند...از کلاس پیچوندن های تو ...از دیر رسیدن های من...از داغی تنم و سردی دستانم....!!!

از پارک های دو وجبی شهر که تنها اسم در کرده اند و فقط و فقط خوراک این اند که خودت را وسط صندلی های دو نفره اش تنظیم کنی و هدفن به گوش برای خاطراتت زار بزنی...!

نمیدانم,شاید من هم یک روز...همینطور بی مهابا سلانه سلانه که می روم...چشم باز کنم و ببینم هدفن به گوش روی همان صندلی نشسته ام...اینبار اما بی تو !!!بعد دلتنگ شوم برای دستانت, آغوشت,برای تک به  تک آن خنده های از ته دلت...بعد همینطور که هی دلتنگتر می شوم لحظه به لحظه به یاد بیاورم غربت و تنهایی آن دختر را که روزی به آن خندیدم...

آن وقت من باشم که زار بزنم و ...پسرک اسکیت سواری که حول چشمان خیس اشکم بچرخد و...دختر و پسری که در جایی به دور از زاویه ی دید من نشسته باشند و  غرق در خوش خوشانشان به تمسخرم بگیرند و...چه می دانم,به جای حامد ,برای علی ,حمید یا سعیدی لقمه ام بگیرند...

خسته ام...

از تمام آن چیز هایی که فقط از دور قشنگ اند...از مترسک های پنجاه ساله ای که لباس این دبیرستانی هارا می پوشند و بند های کتونی هایشان را سفت می بندند و چشمانشان را سفت تر از آن...به روی حقیقت!!!از پارک های در حال احداثی که فقط پشت قامت دوربین های چند صد مگاپیکسلی سینمایی بلدند عرض اندام کنند...



حالا تو بگو آروم جونم....

یه خاطره...
یه شیرینی تلخ...
یه شال شیرین...
یه خون ...
یه 6...
یه حافظ...
یه نیلوفر پژمرده...
یه شطرنج بی مهره...
یه دبیرستانی خاص...
یه اشک...
یه توپ بسکتبال...
یه ایران که دست آدم رو چه موقع هایی که نمیبنده...
یه شلوار جین اونم از نوع سفتش...
یه بحث نتیجه دار...
یه تشکر از خدا...
یه تصادف...
یه خاطره / 2تا خوب...یه روز خوب...
وقتی چیزی بخواد خوب باشه فقط خدا میتونه نخواد...

آقای میم

ال ناز /بیست و چهارمین از اردیبهشت/روی یکی از خونه های صفحه ی شطرنج شهر


برچسب‌ها: هات داگ شماره ی 6, فرید, نیاوران ایستگاه قنات جنب آب انار محمد
+ تاريخ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 23:58 نويسنده ال ناز |
هرچه خواندني توي دست‌تان است بگذاريد زمين و «آخرين انار دنيا» را برداريد. شاهكاري غيرمنتظره ظريف، معصومانه، عميق با تخيلي شگفت‌انگيز و باور نكردني كه «بختيارعلي» نويسنده كرد عراقي نوشته و تاكنون به زبان‌هاي آلماني، روسي، عربي، انگليسي و چندين زبان ديگر ترجمه شده است.
چطور ممكن است در همسايگي ما نويسنده‌اي چنين رمان عجيبي بنويسد و ما چطور ‌بايد درس‌مان را مي‌آموختيم كه در سيلان ذهني آرام (كه به نظر مي‌رسد انگار هر تصوير رمان به راه جدايي مي‌رود) همه‌چيز گرد چند محور اساسي جمع شود به گونه‌اي كه هم اهل ادب دوستش بدارند و هم خواننده متعارف.
آخرين انار دنيا درباره جنگ است، درباره رهبران سياسي، فقر، عشق، مرگ، معصوميت‌هاي پايمال شده! اما اين موضوعات بهانه نمي‌شود كه نويسنده به زاري مرسوم (از موضع برتر) به دفاع از مردم بپردازد.
بختيارعلي در اين اثر همراه و هم‌قدم مردم و در دفاع از حقوق اساسي‌شان مي‌نويسد اما نه عليه كسي شعار مي‌دهد و نه از قداست توده‌ها مي‌گويد. همه‌چيز در دستش جمع مي‌شود تا به اثري انساني، جاودانه و خلاقانه بدل شود. آخرين انار دنيا رماني عجيب است كه در وضعيت عادي مي‌توانست تيراژي يك ميليوني در جمعيتي 75 ميليوني داشته باشد. امكان خواندن اين كتاب را ترجمه خوب آرش سنجابي و نشر افراز فراهم كرده‌اند.
شمس‌لنگرودي /

اگر بخواهم ده کتاب برتری را که خوانده‌ام نام ببرم، چهارتایش را بختیار علی نوشته است. دیوید لینچ*

* خدای را سپاس که پیش از مرگم آخرین انار دنیا را خواندم. شیرکو بی‌که‌س


+ تاريخ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 7:54 نويسنده ال ناز

شکل و شمایلش من را یاد یکی از استاد هایم می اندازد,که اتفاقا ادبیات هم درس میداد....همیشه به کلاس های او که می رسیدم,صندلی ام مشخص بود...آخر کلاس...ردیف وسط...مماس با زاویه ی دید استاد.

همیشه پیش خودم می گفتم اگر قد ات یک پرده بلند تر بود و اینطور مست غرور نبود همه تار و پودت...شاید می توانستیم دوستان خوبی باشیم برای هم!!! اما نشیدیم...نشدیم و حسرت نگاه هایش به دلم ماند,نشد و نشد و....بی خیال...به جهنم که نشد...همیشه آرزو می کردم که یک بار,فقط یک بار غرورش را پشت در بگذارد و بعد وارد شود...!اما نشد که نشد...انگار او هم با خودش عهد کرده بود که اول در را برای غرورش باز کند و بعد خودش.....!!

بی خیال ,تو که هستی...

خلاصه که نگاهت,صدایت,جو گندمی بودن مو های سر و صورتت...بوی استاد ادبیاتم را میدهد اساسی...

امروز دیدم حال و هوایم مثل همیشه نیست,نگو دلم هوای شاملو خواندن کرده بود...با صدای تو هم که همراه شده بود دیگر هیچ...هوش از سرم برده بود...تا آنجایی که کودک فال فروش,همان پسرک بازیگوش که که سن و سالش را باید قسم میدادی تا به هشت برسد,من را به خود آورد...وقتی شاملو را شامپو خواند و گفت:

ـ خاله...؟

ـ جون خاله؟

ـ خاله اینجا قبره شامپوئه؟

ـ خاله دعا می کنم هیچوقت نفهمی ته حرفاشو,که یه روز بیای مث ما بشینی اینجا....

هیچ نگفت,حرفم را نفهمید و آرزو می کنم هیچوقت نفهمد تلخی حرفم را....تا آخر عاقبتش نشود مانند آن پیر مردی که...بی مخاطب فریاد می کرد,درونیاتش را...,فریاد های بریده بریده ای که جرات به هم چسباندنشان را نداشت...می گفت:

جعفر قلی سلمونی رفتی با من قهری؟بیا بابا پول چرک کف دسته...!!!اما این را که گفت زبانش روی پول ماند,سه بار تکرارش کرد و بلند گفت: آره بابا چرک کف دسته...ما فقیر نداریم که,نون شبم نداریم....حاجی داریم...!!

بعد هم خفه خون گرفت و آخر حرف هایش را چسباند به داغی دود دو نخ سیگار کمر باریکی که از تو نسیه گرفت....


پـ . نـ:

صد دانه ياقوت
دسته به دسته ...
انار هم به يكي قانع نبود...

 آخرین انار دنیا به قلم بختیار علی می خوانم ای روز ها...

پـ . نـ: اینبار سنجاق قفلی واسطه شد تا از قلمم جدا نشوم

ال ناز/شب/بیست و یکم اردیبهشت 91

+ تاريخ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 22:57 نويسنده ال ناز |

سیال تر از همیشه...بی پرده تر از همیشه...اینبار برای خودم اصلن...فراموش کن که نامم را نویسنده گذاشته ام و برای خودم اهن و تلپی ساخته ام...چون این من,من همیشه نیست....!!!کسی است که زبانش لال شده...سالهاست...و فقط همینقدر شعور گفتن دارد که,بپرسی حالش را و او بگوید حالم خوب است و...زیر لب آرام برای دلخوش کنک هم که شده بگوید:اما تو باور نکن...

اما فقط همین,نه جرات فریاد دارد...نه بال پرواز...کسی است که دلش لک زده برای به دریا زدن...برای آغوش خدا...برای میز های دو نفره ی کافه های تاریک شهر...برای...وعده های دروغت...برای بهانه های دروغت...لعنتی,برای چشمانت!!!

دستانت که همیشه می گفتم ,,,,بی خیال...گوره بابای همیشه هایی که خلق شده اند که نمانند ...

این منی که این روز ها در من وول می خورد,سالهاست مرده است و ادای زنده ها را در میارد...

ال ناز
+ تاريخ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:54 نويسنده ال ناز |

"کسایی که پشت سر هم یه فیلم رو دوبار میبینند، به نظر آدم های عجیبی میان اما این احساسی که نمیشه به همه توضیحش داد.

وقتی هنوز شخصیتهای یه فیلم توی ذهنت دارن نفس میکشن ، میتونی روی پرده به چشماشون خیره بشی ، میتونی باهاشون حرف بزنی، میتونی سرنوشتشون رو تغییر بدی .اینطوری میتونی واقعیت رو به شکل خواب و رویا بازسازی کنی .

میتونی توی صندلی فرو بری ، لحظه ای که چراغا خاموش میشن، معجزه اتفاق میافته.

درست تو لحظه ای که حس میکنی هیچ راهی برای فرار باقی نمونده ...

مهم اینه که فقط با همه توانت بتونی ادامه بدی ، همه چی درست از همین جا شروع میشه."

بخشی از دیالوگ صابر ابر در فیلم سینمایی "اینجا بدون من"

پـ . نـ: این فیلم رو نباید از دست داد...

ال ناز

+ تاريخ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 20:4 نويسنده ال ناز

یه وقت هایی هست که دو دل می شوم,که از آخر بنویسم یا از اول...یا مثلا اول از  469 تو بگویم یا از بی نام و نشان بودن خودمان...یا از آن  449 ای که دیگر نفس نداشت,قد همین یک شماره حتا ,که خود را به 50 برساند لا اقل...بعد شرم میکرد و حاضر بود عقب عقب برود تا پرتگاه,در حالی که چشمانش را با دستانش محکم بغل گرفته بود...اما این یک شماره را لنگان لنگان از ور دلمان نگذرد...

من این یک شماره هارا خوب می فهمم...یک شماره هایی که برایت نفس نمی گذارند,یکی مانده به تولد های خاموش...یکی مانده به سالگرد  های گرد و غبار گرفته ای که برایت جز یک قاب خالی از خودشان چیزی  به یادگار نمی گذارند,این چه رسمیست...؟!!!شاید هم نمی توانست به آن دیوار  های کج و کله ی چوبی اطمینان کند وقتی چون تویی نداشت که مردانه دستانش را بگیرد...سیگار را خوب گفتی رفیق,این وقت ها که دلت هوای داغی دود را می کند...می فهمم!

کسی چه می داند...پشت خنده های تو وقتی امید می خواند چه می گذشت...اما همین که درست مثل این اول دبستانی هایی که سریع دستشان را بالا می برند برای مبصره کلاس شدن,بی آنکه نفس بکشی...بی هیچ حرفی..گفتی باران...!فهمیدم یکی بود و نبود هایت را...

اما قسم به همان قبله و سجودت,در روزگاری  که راست و دروغمان یکی شده...عاشق شدن هم دیگر قشنگ نیست,یه وقت هایی باید با چشم های قرمز یک بار برای همیشه,به گذشته هایت خداحافظ بگویی,بی خیال هر آنچه که گذشت...وقتی گذشته,دیگر چه تفاوت...,لواشک و شال و بوی بهار برایت چه چیز هایی را تصویر کند؟گذشته...

راستی آنقدر غرق خنده بودم یادم رفت...بی پدر چقدر زیاد گرفت,اما... نه که چون تن خسته ی آن دو پایه آهنی بودم زبانم لال ماند...گفتمان را چه سود در جایی که دریا اشتباهی تا ساحل قد کشیده...!!!دنیا همین است دیگر...گاز گرفتن نوبتی که باشد,گرگ شدن هم مجوز  می خواهد...

با این همه برایم شیرین بود وقتی  باز با صراحت از copy,paste می گفتی...

قلمم برای هر کس که بهتر از من دروغ می گوید...اما آنقدر شرف دارد که زیر دروغ هایش را امضا می کند...

ال ناز/همین نزدیکیا/دهم اردیبهشت 91


پـ . نـ: کاج

                         ال ناز :photo by

+ تاريخ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 23:23 نويسنده ال ناز |

می خواهم تنگ تر تو را نفس بکشم...

بی آنکه بترسم از این که چشم به هم بزنیم پاییز است...

نفس هایت را به گونه هایم فشار بده و پریشانی هایم را به بی قراری هایت سنجاق کن...

گاهی بی دلیل باید دوست داشت و گاهی...بی دلیل باید رفت...

از پاییز هم باید نترسید!

 ال ناز

+ تاريخ جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 23:31 نويسنده ال ناز |

چند روزی بود به جای آنکه خودم را با صدای شاهین نجفی خفه کنم,صبح به صبح با موج های رادیو آنقدر بازی می کردم تا به دلم بنشیند صدای کسی که صحبت می کند...تا چند روز پیش که عاشق صدای مجری برنامه بی نام و نشانی شدم که حتا اسم مجری اش را هم نمی دانم,وقتی صحبت می کرد قند توی دلم آب می شد...همین که می گفت هم وطنم سلام...اما فکر می کنم آخر سرش را به باد داد...با همان وطن وطن کردنش!

آخر دو روز است گمش کرده ام,همان ردیف...همان ساعت...اما نیست...!نیست که نیست...نکند اخراجش کرده باشند...شاید هم...شاید هم سر از اوین در اورده باشد همان مجری شریف رادیو... که هر صبح به قول خودش زیر پرچم سه رنگ می ایستاد و دستش را بر سینه می فشرد و درود می فرستاد بر همه کسانی که از نسل کوروشند...

کسی چه میداند!!!این روز ها فقط مفقود شدنش را می بینم,کجای رفیق جان که ببینی یک خواهر نشانده اند جایت که هر روز خودش را جر میدهد تا مثل تو سلام کند...اما همین که صدایش را می شنوم اول  رادیو و هفت نسلش را یک فص جانانه فحش میدهم بعد هم باز... این شاهین است که در گوشم می خواند...

ال ناز


+ تاريخ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 15:34 نويسنده ال ناز |

در دیروز کودکی هایم هی کفش های پاشنه دار مادر را می پوشیدم و هی دور می زدم میان خلوت پرده های توری شاید لمس کنم رویای عشق و بزرگسالی را ! و امروزسر سخت تر از همیشه به پا می کنم کتانی های بیرنگم را برای فرار از فصل اضطراب و عاشقی و بزرگسالی...

+ تاريخ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 15:10 نويسنده ال ناز |